تا به چشم هایت می نگرم بوی آفتابی خاک در مشامم می پیچد در گندم زاری میان سنبله ها محو می شوم... سقوطی بی پایان در هاله های سبز. چشم های تو هر روز به شکلی در می آیند و تکه ای از راز خود را برملا می کنند رازی که هرگز به تمامی آشکار نخواهد شد.
جنگهای خانوادگی که شکل میگیرند، مادر فولادزره که اولین وردش را خواند، شورای امنیت ایل که تشکیل جلسه داد...آن وقت است که حامیان رقیب سفرایشان را به مملکت فرامیخوانند، تعاملات فرهنگی مختومه میشوند، کتابها، دیویدیها، فیلمها و باقی چیزها به موطن اصلی خویش بازمیگردند و تو که خوشبینانه فکر صلح در سر میپرورانی، تازه صبح یک روز پاییزی که هوس چلوی jorane کردهای میبینی ای وای شش ماه گذشته است و سیدی ویژه محبوبت را فلان سردار سپاه رقیب به اسارت گرفته است...
...می دانی آقای بی بی سی مقیاس فاصله کلیک نیست، باور کنید دنیا جای کوچکی نیست، اصلا راستش را بخواهید اقیانوس که جای خودش را دارد، برای من صد کیلومتر هم دور است...خیلی خیلی دور...
همه جا دروغ گفتن بلدم، همه جور دروغی، در لحظه می تونم هزارتا داستان بسازم یکی از یکی جالب تر. همه جا می تونم دروغ بگم، به همه. فقط یه جاست که دروغ نمی گم، در یه مورد. وقتی دوست دارم، وقتی عاشق ام. تو یک سال گذشته ی این حالا نزدیک به دو سال، خیلی وقتا بهم گفتی بهترین اتفاق زندگیتم و من گفتم هوم، نفس عمیق کشیدم، بوسیدمت، نگاهت کردم، بغلت کردم؛ اما هیچ وقت نگفتم تو هم. الان اما می تونم بهت بگم، با اطمینان بگم و از ته دلم که تو بهترین اتفاق زندگی منی.
باشد که حافظه ام را از دست بدهم و از همه پل های در حال ریختن عبور کنم، اما همچنان می خواهم تو را ببینم. ستاره و شک را گزاف شمردم، در کنار بوته های گل سرخ روزهای عمر را به باد و فنا و قصه سپردم. دردی عتیق، روزی گمان زده از نابودی که از صبحش بوی مرگ و نیستی به دماغ می خورد. احمدرضا احمدی